سیاه گفت همیشه همیشه همیشه و من دربدر کوچه هام ای کبریت
تا میام بکشمش کشته میشم
بعد با اون گلوله ی تو قلبم بر میگردم خونه
مادرم میگه : خب؟
گلوله رو نشون میدم
- باز هم ؟
تصمیم میگیرم یعنی تصمیم جدی میگیرم که فردا همچین اتفاقی نیفته و فردا :خب؟گلوله رو نشون میدم
با خودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاق میافته که نیست الان هم طبق معمول کشته شده م داریم با هم بر میگردیم خونه کامیون ها هم به سرعت از کنارمون میگذرن.کامیونها وقتی با سرعت میگذرن به آدما میگن با هم شوخی کنین دست بذارین رو سینه ی هم میفهمین که ؟ بخودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاقاتی میافته که نیست بعد گلوله ی تو قلبمو نگاه میکنم بعد دیگه هیچی نمیفهمم.
این بار که بر میگرده خونه بهت قول میدم مادرش ازش نمیپرسه :کشتی؟

