تبليغاتX
از راوی - سیاه گفت همیشه همیشه همیشه و من دربدر کوچه هام ای کبریت

از راوی

من فقط یک راوی ام
سیاه گفت همیشه همیشه همیشه و من دربدر کوچه هام ای کبریت
 

تا میام بکشمش کشته میشم

بعد با اون گلوله ی تو قلبم بر میگردم خونه

مادرم میگه : خب؟

گلوله رو نشون میدم

- باز هم ؟

تصمیم میگیرم یعنی تصمیم جدی میگیرم که فردا همچین اتفاقی نیفته و فردا :خب؟گلوله رو نشون میدم

با خودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاق میافته که نیست الان هم طبق معمول کشته شده م داریم با هم بر میگردیم خونه کامیون ها هم به سرعت از کنارمون میگذرن.کامیونها وقتی با سرعت  میگذرن به آدما میگن با هم شوخی کنین دست بذارین رو سینه ی هم میفهمین که ؟ بخودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاقاتی میافته که نیست بعد گلوله ی تو قلبمو نگاه میکنم بعد دیگه هیچی نمیفهمم.

این بار که بر میگرده خونه بهت قول میدم مادرش ازش نمیپرسه :کشتی؟

+نوشته شده در 86/11/03ساعت6:50 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |