تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
وقتی این بغض لعنتی حتا ریخته در دستهام پوستم را ابر داده یقه پاره کنم تا شاید کمی نفس
 

( نه آسمان نه زمین هیچ جای امنی نیست

زبان گشوده به نفرین بالهایم سنگ )

حسین شکر بیگی

 

قبل از خواندن شعر به سوالات زیر پاسخ دهید

۱- تا حالا  اینقدر از ( عاشقم ) ( ممممم عجب هوای دل انگیزی ) ( فردا را داریم ) ( ) ( ) (  ) ( ) حالتان به هم خورده ؟

۲- توی سینه ی من یک ابر بزرگ هست ابری پر از گره کور ِ نه یک گره  و  دو گره  و  سه گره  و  چار گره  و پنج گره و خیلی بیشتر و خیلی خیلی بلکه خیلی خیلی خیلی خیلی گره  اما نمی توانم بیاورمش توی چشمهام و ببارانمش فقط تا گلویم می آید و یک قدم جلو تر نمی گذارد  باهاش چکار کنم ؟

۳- فکر کنید پوستتان مثل من شفافست و وقتی انگشتهایتان را مشت می کنید خیلی مشت رگهای آبی را می بینید که در مچتان نازک تر و بریدنی تر شد هاند بعد وسوسه می شوید و نمی توانید بگویی نه  چه برشی می زنید که بخیه که هیچ خدا هم نتواند خونتان را بند بیاورد ؟

۴- تا حالا صبح از خواب پا شده اید و با دهانی از تلخ گفته اید : وای خدای من نه  باز هم یک روز دیگر ؟

 

حالا شعر را بخوانید

نکته: این شعرهایی که این چند پست اخیر از من خوانده اید سریالی هستند و از پست زن همسایه شروع می شه

 

( )

می خواستم تا هزار و سیصد و  پنجاه و چاهار سال همچنان تیر برق بمانم

بعد به فکرم رسید ایستگاه اتوبوس باشم

تا مثلا ظهر تابستانی

یکه و تنها بنشیند منتظر و

من از پشت به آرامی بغلش کنم

سرش را بر گرداند بگوید : وای خدای من تویی ؟

اما صبح شده بود و من باید می رفتم

زن تکه ای سنگ در سرم انداخته بود  و

تق و توق سنگ  در سرم داشت مرا می برد دیوانه

خنکای صبح بود وَ آخ که پوست زن چقدر می چسبید  آخ که چقدر دوست داشتم شکمم را به شکمش بچسبانم

بغلش کردم پیچیدیم به هم

اما دیدم هوا را بغل کردم و هر چه زور زدم هوا زن نشد

سعی کردم تکه سنگ را از سرم بیندازم بیرون  اما نشد

فکر کرده ام عاشقم  اما زود این فکر احمقانه را از کله ام انداختم بیرون

چشمهام می سوخت : از آلودگی هواست

شانه هام تکان می خورد : از سرمای کله ی سحر است  یک لاقبا آمده ام بیرون معلومست می لرزم

خورشید تا خرخره ام بالا آمده بود  راه خانه ام را گم کرده بودم

ابری آمد زیر پوستم  خزید گفت : می خوام یه فصل سیر ببارم

من فقط سرم را تکان دادم

منظورم بله یا نه بود ؟ الان یا یادم نیست

 

 

+نوشته شده در 86/03/06ساعت5:42 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
از در شدن و آمدن پا به پای این سیالیتی که فقط مرگ نام دارد و ....
 

(زنده باد ابتذال)

آندره ی دانسینگ

 

 

( خس ته آمدن )

 

با چه مکافاتی دستگیره ی در شدم با چه مکافاتی

سرخوردم از قاب و

تنگ آب شدم و

بعد کاغذو قلمی که روی میز

پادری

کفشهای آن مر تیکه ی لعنتی

هزار بار مردم و زنده شدم

با چه مکافاتی دستگیره ی در شدم

از آن موجا موج و رقصارقص زدم بیرون

این شهر لعنتی هم که خواب ندارد

یک کف دست تاریکی نیست چند قدم بیایی

وقتی به خودم آمدم دیدم ساعت از چند هم گذشته و از ترس تا اینجا جوی فاضلاب آمده ام

در دیوانه راه می رفتم

آن دست بردن در موها

آن دستهایی که من حلقه باید می کردم

آن پوستی که من باید می شکافتم خونی که  من باید می دویدم نفسی که من باید می بودم

حالا جوی فاضلابی در پیراهن و .....

مطمئنم الان سیگار مرد را روی یکی از گلهای قالی خاموش میکند

ـ میخوای بچه م شی ؟

اهمممم بیشتر می خوام جنینت باشم

ـ میخوای توی پوستم ستاره ببینی ؟

ـ می خوام جنینت باشم و توی پوستت ستاره ببینم

مرد را می چسباند به شکمش محکم

( باصدایی که فقط نفس است فقط نفس ): بچه م   عمرم    نفسم 

ـ الا بویرودخانه می دهم حس میکنم دریا را در مشتم دارم

ـبرو تو ستاره هام دست بکش روی ستاره هام

دارمدر کی قدم می زنم

چرا این شهر لعنتی خواب ندارد؟

 

(ادامه دارد )

+نوشته شده در 86/03/02ساعت6:6 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |