تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
نمجار جارنم منجار ارنجم جنما جنرام نرجام مرجان

 

آیدی من هک شد  :

Sedaaa_blog@yahoo .com

لطفا حذفش کنین از اد لیستاتون

 

سلام

این  تقدیم به شما و عیدتون مبارک

 

شعرهای تازه تری زدم بعد از ۵ شعری که چند روز پیش زدم برین بخونین

خب تعطیلات در پیش رو هست و من حالم از الان از این همه تعطیل بااجازه تون به هم می خوره نیست که سال پیش خیلی پر کار بودیم و از همه جهت پیشرفت کردیم اینه که با با چقدر کار یه خورده هم استراحت کنیم به قول اعلیحضرت همایونی (( همه چیزمان به همه چیزمان می آید))

می فرماید : گل همین پنج روز و شش باشد      وین گلستان ـ منظور اشعار بنده ست ـ همیشه خوش باشد

البته دسته گلهای من فرقی با گلهای دیگه که دارند اینه که درست هست که کمی خشن به نظر میان اما خوبیشان اینست که مثل گلهای لاله لادن نسرین مریم و .... سوسول نیستند و البته مانا تر هم هستند 

این شعرهایی که الا ن میذارم  ـ البته ببینم چند تا رو می تونم تایپ کنم ـ بعضیاشونو برای بعضی دوستام خوندم بعضی گفنتد مزخرفند بعضی هم گفتند خوبند یکیشون که اصلا ........... بهشون  برای همین الان زیاد اعتماد به نفس ندارم

یه چیز دیگه: من یه بلاگ ساختم برای داستانهام چه قدیمی ها چه جدیدیها البته فعلا داستان های قدیمی ترم را آنجا می زنم ممکنه برای بعضی دوستان قدیمی شاید تکراری باشه ـ البته اگه اونا رو خونده باشن عنوانش هست ( کلمات از من حساب می برند) عجب اعتماد به نفسی سر بزنین و نظر یادتون نره البته بخونین و نظر بدین

و اما شعر

 

( اسفنجی)

از کجا معلوم (( این )) نود سال پیش من نباشد؟

از کجا معلوم

این درخت

کس دیگری نیست و دزدکی با خواهرم عبری حرف نمی زند؟

این متساوی الساقین از کجا همین حالای شما نیست ؟

تنها چیزی که معلومست اینست:

اینی که بالای سر ماست و خودش را به آبی زده است آسمان نیست فقط چیزی ست که خودش را به آبی زده است

نکته : احمقانه ترین دست کار بشر: وهمی که خودش هم باو.رش شده حقیقت دارد و همانا قادر متعالست

از کجایم در می آورم؟

شما چند تکه ابر به من بدهید تا بگویم مثلا با همین ابر چه کارهایی نمی شود کرد

با ابر چه کارهایی نمی شود کرد؟

۱- مثلا با ابر نمی توان معشوقه ای ساخت اسفنجی( شما زیرک تر از آن هستید که ندانید چرا)

۲- اعداد بعدی را به شما واگذار می کنم تا ببینید چطور می توانید از ابر چه استفاده هایی که نمی کنید

۳- آهان ببخشید اعداد بعدی را به شما واگذار کرده ام

 

ولی خداییش  من از کف معشوقه ی اسفنجی هنوز بیرون نیامده ام

اگر این معشوقه را بتوانی چه شود

فکرش را بکن

البته ما همیشه فکرش را کرده ایم

امروز هم شانس ما زده یک تکه ابر در آسمان نیست

مخاطب: راوی عزیز این که بالای سر ماست  آسمان نیست چیزیست که خودش را به آبی زده است

راوی: ممنون مخاطب عزیز  منظور من از آسمان باسن معشوقه ی معمولیم بود

کاش چیزی بود مرا می مکید

خونم را

حرفهایم را

کمرم را راه انداخته ام دنبال خودم

آورده ام اینجا

دارم قلمیش می کنم

چه کنم دست تنگیست

معشوقه ی معمولیم  مشتی  از من را می تواند  بمکد پنهان کند

آن هم برای چند دقیقه

سر زنشش نمی کنم

¤

چرا من این معشوقه ی اسفنجی از دستم در رفت؟

که حالا هی غصه اش را بخورم؟

چرا باورم نمی شود این یک کلمه است؟

مخاطب : دو کلمه است  معشوقه و اسفنجی

راوی : بله دو کلمه است یعنی یک ترکیبست

جل الخالق حتا می توان لمسش کنم

 

نکته : احمقانه ترین دست کار بشر: وهمی که خودش هم خودش را بور کرده همانا قادر متعالست؟

همانا معشوقه ی اسفنجیست ؟

همانا منم ؟

یا همانا گزینه ی دال صحیح است؟

 

 

( واکنش سریع)

 به همان سرعت که خونش را ریخت عاشقش شد

یا

به همان سرعت که عاشقش شد خونش را ریخت

دقیقا یادم نیست کدام یک از این دوتا بودند

ساعتش هم یادم نیست

فقط می شد حدس زد تک و توکی مغازه هنوز باز هست

و بعضیها ـ منظورم آند سته از مردم اند که بیشتر یک شکل هندسی خورد و خمیراندـ ـ تازه بر می گشتند خانه هایشان

من آن ساعت عجیب توی نخ ماه بودم

دیگر نتوانست پایش را از خونش شاید هم عشقش بکشد بیرون

در تک تک سلولهاش آدمی بود با موهای آن ریختی با قدی آن هوا چشمهایی آن شکلی و غیره و غیره و غیره

از اسمش هزار و پانصد ششصد سالی پرت شده بود بیرون

تمام راهها افشا شده بودند

حتا شوک الکتریکی افاقه ای نداشت

غیر از اینکه خودش را خیس کند کار دیگری از دستش بر نیامد

هفده فروردین بودیم

بیست آبان بودیم

یا چند اسفند نمی دانم

فقط این ماهی که هستیم نبودیم  مطمئنم

افتاده بود به چرا؟

بر می گشت می گفت : حسین دیدی چه غلطی کردم

و دستهایش را نشان می داد

ـ آدمی در آن شکل می دانید که خودش نیست دیگرـ

ـ  حسین کمتر از آنکه این دریا می خواهد در عضلاتم هستم

و بازویش را نشان می داد

یا

ـ حسین چند کلمه اگر عقب می افتادم

شاید سر از یکی دیگر در می آوردم

می شدم مثلا آن یکی که الان دارد توی ابرها سیر می کند

و این جوری نمی شد

و شلوارش را نشان می داد

یا

ـ حسین من که اینهمه در پیراهنم راحت بودم چرا؟

یا

یا

یا

همه معتقدند این آدم ۳۰ روز پیش نمی شود

اما من هنوز معتقدم  یک چسب زخم می تواند معجزه کند

 

 

( من و دندانهام)

خیلی وقتست با دندانهام ـ دندانهای ردیف جلو ـ همکلام نشده ام

یادم هست با دندانهای نیشم صمیمی تر بودم

داستانها داشتیم

آش و لاش

تکه تکه

و غیره و غیره و غیره

تا زد و

تله گذاشتیم فرو برویم در تنی که هفده بهار را پشت سر گذاشته بود و چقدر هم سالم

چقدر کلافه شدم وقتی می دیدم حتا در یکی از این هفده بهار کسی به نام حسین شکر بیگی و جود خارجی نداشته

در این هفده بهار من چه گوری بوده ام را نمی دانم

من که حتا خالی را از هوا می قاپیدم

من که همیشه جا داشته ام برای یک نفر دیگر

چطور این همه بهار دیوار به دیوار و هیچ؟

دام ها ٬ چاله چوله ها ٬ ساعت ۳ شب ٬ بن بست دوم ٬ نا غافل جن از پیراهنت بیرون می آیی ٬ هیچکدام کار گر نشد

مجبور شدم معجزه کنم

حتا رو انداختم به چند پیامبر دیگر

هر چقدر همه چیز را بر گردنداندم از سطر اول

هر چقدر خیا بان را تصحیح کردم

هر چقدر پدر و مادرش کسان دیگری

هر چقدر کودکیش را آن شکلی که من می خواستم

هر چقدر پنجره باز کردم به بهتر از این

هر چقدر مینیاتور ریختم

حتا در کت و شلوارم حسین شکر بیگی غایب شدم

فقط چند کلمه و علامت سوال باقی ماند از من

اما هفده بهار راه نیامد که نیامد

دندانهای نیشم آرام نمی دانستند

کم کم به تجاوز فکر کردم

پرت شده بودم میان آن همه از گذشته

لای   آت و آشغالهایی   که

هنوز معشوقه های یکبار مصرفم می لولیدندو

برای گرفتن جرقه ای از من

از هم

پله می ساختند

نمی دانم چطور شد

وقتی به خودم آمدم

دیدم نقشه سر از جای دیگری در آورده

و من سالهاست با تقویمی زندگی می کنم

که چند صفحه اولش کنده شده

 

( سونامی)

من الان همزمان در چند مانیتور هستم

در چند پخش زنده

در این چند کانال

شاعر محترم حسین شکر بیگی هستم ؟

یا رییس جمهور سومالی؟

یا دستهایی که روی سر؟

یا نارنجکی که هی دوست دارد یکی قلقلکش بدهد؟

شاید هم سونامی ؟

شاید نمایندگی پخش آگهی های بازرگانی؟

یا عجب پاس گلی میده این مهدی مهدوی کیا؟

من یکی که سونامی را هستم

فکر کن

ناغافل از جایت بلند می شوی   خدا متر

قدت از سقف گذشته

یک پارچه آقا شده ای برای خودت

البته آنجایش بیشتر کیف دارد می بینی

این همه

قبل از اینکه دستت بهشان بخورد

خیس شده اند

با این همه

همه این چیزها یک طرف

گرسنگی وحشتناک زیبایش طرف دیگر

طرف دیگر:

دختری که چشمت را گرفته خیلی دور تر ایستاده  و نمی داند نباید اینجوری با موهاش بازی کند

 و نمی داند دریا هم بالاخره ظرفیتی دارد

حالا دستهایش بماند هی خیس عرق گردنش می شود

تو هم که هار شده ای

راهت را باز می کنی از وسط این هم مادر قحبه

خانم های ِ  حمام آفتاب

آقایانِ اونو نیگا عجب مالیه

از لابلای شاخه ها

از روی بطری های شکسته

از تخیل این بابایی که همه را آب بره این یکی را خواب

بعد یکلحظه می مانی

می ترسی نفس کم بیاوری

دریک قدمی

یکی پا بگذارد روی سرت     له شود

تا می آیی بلند شوی   خدا متر

می بینی تک به تک شده ای

می زنی به این همه خالی

استادیوم بلند می شود خدا  متر

و همان شکل می ماند

و تو   دستهات روی سر

 

ـ آقای شکر بیگی مشوقین اصلی شما چه کسانی بودند؟

نارنجک

رییس جمهور سومالی

کسی

هیچ چی

۶۶۶۶ سکه تمام بهار آزادی

۶۶۶۶ کمک هزینه سرویس طلا

۶۶۶۶

گور بابای همه نشدم که نشدم

باد ۱۲۰ روزه ی سیستان که می توانم بشوم

 

( آقای نویسنده)

یکدفعه می بیند  

صورتش را در حوله جا گذاشته

ترس می ریزد در تمام تنش

البته به غیر از  لبها ٬ گونه ها ٬ چانه و چاله چانه ٬ ته ریشش ٬ مژه ها ٬ و پیشانی ـ اینجا بیشتر پوست پیشانی مد نظر استو خطوط چهره و غیره و غیره و غیره

بر می گردد به یک دقیقه قبل  از این

 بعد دیگر چیزی نمی آید

آقای نویسنده با آن یکی قلمش بازی می کند

می گیردش جلوی صورتش

نازش می کند

ریز بهش می خندد

قلم اما خیلی جدیست

بعد آقای نویسنده نام قلم را بر می دارد جایش خودکار می گذارد

هر چه باشد خودکار جوهر دارد

و روی پوست کارایی فوقالعاده ای دارد

خاصه اگر آن پوست پوست مر جان باشد

 

 

حوله را می گذارد روی صورتش

چشمهایش را می بندد

یکی دارد زور می زند از بتن چیزی را که تشنه ست بکشد بیرون

اول دو تا دست می اید

بعد خدا می داند کدام پری با آن کپل ٬ سینه ٬ خدایمن

آدم بی اهتیار به دندانهایش پناه می برد

یارو که زور می زد

در عرقش دست و پا می زند

بعد یارو خط می خورد

اینقدر خط

که اگر خودن را کور کنی نمی توانی تشخیص دهی

زیر این همه قلم خوردگی یا رو بوده یا

راوی همینطور در عرقش دست و پا می زند

پیراهن ِ پری می شود

این پری ها همه چیز بهشان می آید

من اما هر چه دندانهایم را خلال می کنم

و سعی می کنم حواسم را ببرم پیش دندانهایی که باید بگذارم

هر چه حواسم را معطوف می کنم به مسائل و مصائب عظیم انسانی

به: آمار فقر متاسفانه سیر صعودی خطرناکی دارد

یا: آقا آزادی بیان هم حق مسلم ماست

و ما کشتار را در عراق و سومالی و افغانستان محکوم می کنیم

و بله این بوش یک جنایتکار جنگیست و می ریزم در صف زنده باد صلح و خیلبانها را بند می آوریم

افاقه ای نمیکند

ناگهان از شلوارم بیرون می آیم

حالا فکر می کنی کجا؟

توی راهپیمایی جنگ نه صلح بله

و فریاد می زنم:

من که می توانم پیراهن شوم

شلوار شوم

جوراب شوم

کرست شوم

سوتین شوم

چرا نشوم؟

فکر کنم من به پری خیلی بیایم

پری ها توی رنگ قرمز اصلا یک چیز دیگر هستند

 

( دعای خوانی )

 خدایا خداوندا

حتم دارم پیر شده ای

و گرنه می دانستی

 این پوست است

 این استخوان

و چوب و سنگ از لحاظ جنس ٬ شکل و مقاومت با پوست و استخوان خیلیفرق دارند و فرقشان هم خیلی اساسی است بیشتر از آنکه فکر می کنی

خدایا خداوندا

چشمهایت کم سوتر شده

حتا بیشتر از دو سال پیش

و گرنه می پرسیدی چرا زیر چشمهایت کبود شده

این کلمات آس و پاس را می دیدی

این دستهای یتیم را

این را

این را

و این را

و میدانستی این پالتو هر چقدر هم ضخیم باشد تنهایی آدمی را پر نمیکند

خدایاخداوندا

دیگردر دهانم نمیچرخی

هر چه عربی زورمی زنم و هرچه چشمهایم را تنگ تر میکنم تا شاید

نمی شوی

خدایا خداوندا

هرچه کبریت میکشم

و هر چه ناغافل وارد اتاقم می شوم

و هر چه دزدکی وارد ساعاتی از مادرم میشوم

و دور از چشم همه حتا چند خط عربی می شوم می روم توی آن کتاب قطور که از دست پدرم نمی افتد

مچت را نمی گیرم

امروز یکهزارو سیصدو پنجاه و چا هار لا اله الا الله شدم ولی فایده ای نداشت

خدایا خداوندا داری می میری

ولی هنوز آن قدر مرد نیستی خودت را نشان دهی

پای کارهایت بایستی

و قبول کنی

این پوست است

این استخوان

و چوب و سنگ از لحاظ  رنگ ٬ شکل و کیفیت و مواد تشکیل دهنده و غیره و غیره و غیره اصلا خنده دار است که با پوست.....

خدایا خداوندا!

بچه پوشک میخواهد

و جوراب را باید شست تا بو ندهد

و غذای خوب باید خورد

و قبلاز آمیزش با فلان بابا بایداز کاندوم استفاده کرد

و انگشت در بینی کردن بی ادبیست

و اگرگدایی دیدی پول سیاهی باید کف دستش بگذاری لااقل بخاطر انسانیتت

حتا گاهی میشود زن همسایه را دوست داشت

هوی خدایا خداوندا

دارم با تو حرف می زنم

نمیدانم چرااین همه سال روی دیوار کار نکردم

 

( رفتتاتتتننییی)

 چقدر گفتم این همه دهان نشو دهان نشو

گوش نکرد

تا

گروومببببببببب

همه رفتیم زیر بهمن

  اوهم نامردی نکرد و چپید توی ما

مادر بخطای همجنس باز

دوره ی ما بود دیگر

برای سواری خدا بودیم

داشتیم از

(( از این ساعتِ از شب به بعد حتا یک قدم ))

بعضیهامان هم از تیر خلاص بر می گشتیم

آقای دهان زیر آنهمه

داشت به کمری که از زنش غایب می شد فکر میکرد

و تو بگو

لام تا کام

نمی گفت

به صرافت پنجره زدن افتادیم

اما

خفه خون و

چیزیتو مایه ی به هر دری میزنی صد تاقفل

مشتم داشت  می رفت غروب کند

و از من جز هن و هن و هن

و (( نامرد یه خورده از روی من کنار برو نفس لازمم )) بر نمی آمد

حالاکه دقیق فکرمیکنم می بینم

تیر خلاص هم افاقه ای نداشت

حالا دوست دارم

هیچ روزی روزخدا نباشد

 وشب فقط همان شب باشد

و دوست دارم این ترس لعنتی را از تن بکنم

و بتوانم

دوباره توی این خیابان که اززیر پام کشیده شده

دوباره قدم زنان 

سوت زنان

با دستهایی که درجیب

راه بیفتم

و بهمنی غافلگیرم نکند

گفتم میمیرم

خونم بند می آید

زخمهام خوب می شوند

و دیگر از آقای دهان خبری نخواهد بود

اما مگر بند می آید مگرتمامی دارد

و هرجارانگاه میکنم

همه اش دهانست

دهانست

دهانست

گوشهایت رامی گیری

می روی زیر بهمن

و باز هم سواری و خدا و هن و هن و هن و .....

 

( نا مه )

در ((اینجادیگر آخر دنیاست )) گیر افتاده ایم

از پمادی که دیشب برای ِ ( دقیق خودِ خودِ شب ) زده ایم

بیرون نزده ایم

و من همچنان آفتاب صلوة ظهرهستم

حاضرم قسم بخورم

الان در هفت آسمان مگسی حتا پر نمی زند

و ما تمام امیدمان قمقمه هایمانست

یکیاز برادران مدام دستش دنبال چیزی میگردد

بعد می بینی آن چیز منم

یکی از برادران مرا مدام با زنش اشتباه می گیرد

یکی از برادران راه به راه اشتباه می کند

یکی از برادران سر ماییست

یکی از برادران  تنها یکی از برادران است

 

رعشه ی روی تیغه ی خنجر یکی از برادرانم

یونیفورم چرک یکی دیگر

فانسقه ی آن یکی

و همچنان آفتاب صلوة ظهر هستم

دیشب  سنگر  بودم 

صبح سنگر بودم

گاه و بیگاه سنگر هستم

و خوشحالم برادران  جان پناهی دارند

وییژژژژژژژ گروووومببببببب

می خواهد که فرود بیاید یکی روی من آوار می شود

نزدیک بود بهتون بخوره خواهر

خمپاره ها که کم می آیند برادران دلخور می شوند

تر کشها پرواز می کنند

گرد و غبار پروازمیکند

تیر بار هر کلمه ایکه از دهانش درمیآید پرواز می کند

کلمات من پرواز نمی کنند

تنی که چسبیده از ترس به خاک

 

یکی از برادران پرررررررر

یک خاکریز بلافاصله کمتر زده شدم

کمی خلوت تر شدم

و از امروز فانسقه نیستم

امروز روز پنجم است

این ها را که میگویم  نمی دانم تا کی روی رملها می توانند  بمانند

پسرمرا ببوس

مرابازن دیگری اشتباه بگیر

(اسیرت مر جان )

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در 85/12/25ساعت11:36 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |