اولین داستانی که نوشتم و قبلن تو بلاگ هذیانات چا پش کرده بودم و چون جزو اولین نوشته هام تو اون وبلاگ بود چندان خوانده نشد البته ضعفهای بسیاری دارد اما خب یه حسی در ش هست که حتا دلم نیامد در آن برای این یادداشت دست ببرم ـ اگه اسم فریبا بابک در ش هست تعجب نکنید اون خودمم!
امیدوارم ضعفاشو بگین و اگه حسنی داشت
(ماهی شدن)
ماهی شده بودم. یک ماهی قزل آلای سرخ رنگ. رنگ قرمز شفافم توی آنهمه آبی مسحور کننده بود. فلسم که می گرفت به آبی آب دیوانه میشدم و درپوستم نمی گنجیدم. نمی دانم تا به حال در پوست دریا رفته اید یا نه؟ اگر رفته اید حس مرا خوب می فهمید اگر هم نه باید یک روز هم شما این کار را بکنید
ـ رفتن تو پوست دریا رو میگم باباـ
از خواب اما پا که شدم همه چیز سر جایش بود بی رحمانه صبح بود و ساعت بی هیچ اشتباهی هفت و ده دقیقه را نشان می داد و من مایوسانه همچنان فریبا بابک بودم. چهره چهره دیروزم بود و دستهام همچنان دستهام بودند. خودم را مایوسانه در آینه قدی نگاه کردم
آینه هم چیز دلگرم کننده ای برایم نداشت . نه هیچ چیز تغییر نکرده بود ولی نه!
چیزی در چشمهام مو ج می خورد ماهی سرخ قزل آلایی که من بودم ِ
چه اندازه خوشحال شدم خدا می داند هنوز هر چند خیلی کم ماهی مانده بودم با اشتیاق به ماهی زل زدم لبهام میلرزیدند خیلی با احتیاط پلک حتا می زدم می خواستم از شوق گریه کنم اما ترسیدم ماهی بیفتد از چشمم روی موکت تاریک
از گریه بر گشتم اما خیلی زود ماهی چشمهام خاموش شد و عسلی چشمهای فریبا بابک جایش را گرفت روی تختم به پشت افتادم: آخ. چرا فقط چیزهای خوب را باید به خواب دید چرا؟
آینه همچنان پر بود از من . پیراهن سفید خواب. و تخت.
لخت شدم ـ مادرزاد ـ سعی کردم ماهی باشم به بدنم کش و قوس دادم دستهام را به سمت بالا و پاهام را به پایین کشیدم و به کمرم قوس دادم اما هر کاری کردم ماهی نشدم و تخت خواب من دریا نشد نمی دانم چرا؟ صدای ترانه از نمی دانم کدام رادیو می آمد. خواننده دریا دریا و صحرا صحرا پشت سر می گذاشت از پی تو ؟و این تو کی بود را الان یادم نیست . میلی به صبحانه نداشتم نه قل قل سماور نه رنگ قرمز چای مجابم نمی کرد. فقط آن لحظه چقدر برگه هایی سفید را می خواستم. دلم می خواست با برگهای سفید لختیم را بپو شانم صفحه هایی سفید بی هیچ خطی. می خواستم کلمه شوم در تمام صفحه های سفید.......
خواننده همچنان صحرا صحرا و دریا دریا می دوید . من هم خواندم: دریا بخند در یا بمیر دریا به گریه باز شو. احساس کردم چیزی توی دلم بال بال می زند و می خورد به دیواره ای درونیم چیزی که می خواست کلمه شود . لگد می زد بیقرار بود . احساس کردم پستانهام دارد پر شیر می شود اگر آن لحظه یقه داشتم حتما پاره می کردم تا بریزد روی کاغذ. ماهی سرخ قزل آلا
ریخت
سلام
م خواستم تو این پست یکی از داستانهامو بذارم که البته قبلا تو بلاگ قدیمیم نوشته بودمش ولی چون اوایل اون بلاگ بود خونده نشد
این متنی که می گذارم نمی دانم شعر است معر است داستانست یا گزینه ی دال صحیح است ولی چون برای دوتا از دوستام گفتمش دوست دارم شمام بخونین این دوتا دوستم الان که دارم خوب فکرمیکنم می بینم نکنه وجود خارجی نداشته باشد و ساخته تخیل من باشند خدا کنه اینجوری نباشه و گرنه من طاقت ندارم مردم منو با انگشت نشون بدن و بگن اونه بازم داره با خودش حرف می زنه
شاید دوستام با خودشون بگن ببین ما هر کاریکردیم این ورداشته نوشته شما هم اگ خواستید با من دوستی کنین موظب اعمالتان و حرفهایتان باشید چون بعدا علیه شمااستفاده خواهد شد
![]()
این نوشتها ترفندیه که بیشتر باهاتون باشم![]()
و امالشعر
( در زندگی دوستان آدم می تواند زخمهایی باشد ...)
حالا هر کی
( این دو تن)
دوستانم این وقت روز
ساعت:۵:۵۰
دخترانی ندارند بهشان پناهنده شوند
یک کف دست خاک حتا در دختر همسایه ندارند
چیزی را به توبره بکشند
دوستانم الان در پارک هستند
زیر بیخیالی بارانی که فقط برای خودش می زند و اصلا شعورش نمی رسد مزاحم دوستان منست
انگشتهایشان خیس شده
سیگارهایشان خیس شده
کبریتشان خیس شده
و حتا اگر خدا بیاید پایین روشن نمیشود
دوستانم یکیشان ۶۲ کیلو به زور می شود
و قدی عقب افتاده تر از دیگری دارد
دیگری اینجا پدرام است
بلند و قوز کرده انگار بخواهد چیزی از مهرزاد بردارد
دروغ اگر نگویم ۸۰ کیلویی راحت می شود
پدرام الان انگشتهایش خیس خورده
و سیگارش خیس خورده
و کبریتش خیس خورده
و خدا هم حوصله ندارد بیاید پایین و اصلا چرا باید بیاید پایین آن هم برایکبریتی که اگر خدا بیاید پایین هم روشن نمی شود؟
دوستانم الان یا در برتولوچی هستند یا لینچ بازیشان داده
باز هم فریمی از دستشان در رفت اعصابشان به هم ریخت
دنبال کلمه ای کرد اند که ازشان گریخته و آدم بشو نیست
مهرزاد همیشه از انقاب فرانسه شروع میشود و سر از تانگو در پاریس در می آورد و در ضمن سعیمی کند انگشتهایش خیس نخورد
و سیگارش خیس نخورد
و کبریتش خیس نخورد
و از انقلاب فرانسه هم شروع شود
من الان باهاشان نیستم و گرنه مجبور می شدم یکی از میوه های رمان تقسیم پیرو کیارا باشم آنهم در این ساعت از روز
من یکی که خیار را ترجیح نمیدهم با آن سر و وضعی که آن دیوانه برایش خلق کرده
خدای من باز این دو دیوانه زدند به برتولوچی
در جایی از شاخ آفریقا هاون داده اند دست زنی که هی بکوبد کوبیدنی
و پدرامچقدر متاسف است که نمی تواند لخت شود هاون از دست زن بگیرد هاون شود در دست زن هی بکوبد بکوبد بکوبد بد بد بد بد ای زندگی مزخرف ای دهن مادرتو
الان است که نا امید شوند دیدید؟ شدند
و اعصابی که رفت
باران را کم رنگ تر کم پشت تر
می بینید دستها رفتند سفر تا سیگار
الان دنیا مال آنهاست می بینید؟
( شما فکر می کنید بالاخره بتوانند سیگارشان را روشن کنند؟ مگر من بمیرم باران را قطع کنم سیگاری بگیرد تازه در برتولوچی سگاری کهخیس نخورده باشد مگر پیدا می شود؟)
پدرام:ببین مهراد اینقدر نگو کلاغ کلاغ را فقط ژیژک می تواند.......
مهرزاد:پس آن دختره چی یقه اش را تا ناف جرداد زل زد تو دور بین بعد خرس های پاندا را از زیر پوستش ریخت بیرون؟
پدرام:ما الان سی دی چندم ( بذار ببوسم) برتو لوچی هستیم؟
ببخشید باز منم راوی
در این ساعت
میوه ی درختهای کاج نگاتیو
سیگار فروشکنار خیابان: چند فریم فراموش مانده از لینچ
حاضرم قسم بخورم
پدرام: من قوزمو میخوام
مهرزاد : همینه که هست برتولوچی گفته
پدرام : اصلا برگردیم یارو خره
راوی:( با تعجب ) خره کیه؟
راوی: برشان می گردانم سر دختر همسایه
هر کدام گوشه ایش را بر می دارند
در وی دست و دلبازند
فایشان آخر نیست و تعصبی نسبت بهش ندارند
و دختر همسایه به همان سرعت که آمده دود می شود می رود توی هوا و این دو تن تو بگو : یک کام حتا
نمی گیرند
فکر کنم وقتش رسیده چراغ ها را روشن کنیم
مردم را بفرستیم خانه هایشان کپه ی مرگشان را بگذارند
مغازه ها را ببندیم
از تن پارک این دوتارا بکشیم بیرون
پدرام قوزش را دارد هنوز و بلندی اش را
و مهرزاد که خسته گیش را با آنجایش هم نگرفته
و من نمی دانم
با این چند فریم که
لخته
افتاده اند
و قیچی من که نه بر تولوچی می داند
و نه انگشتهام لینچ دارد چه کنم؟
یکم: از مهرزاد میرزایی عزیز و پدرام نازنین تشکر می کنم به خاطر زحمتی که برای پی دی اف کردن شعرهای مجموعه( من فقط یک آیدی هستم) کشیدند واقعا از این دو دوست بسیار سپاسگزارم امیدوارم بتوان جبران کنم حالا کی ؟ الله اعلم
دوم: دوست دارم دوستانی که منو می خونن اگه لطف کنن نظراتشونو رتجع به مجموعه شعر ( من فقط یک آیدی هستم) برام بنویسن ممنون میشم از هر گونه نقد و نظر دوستان استقبال می کنم بسیار سپاسگزار خواهم شد
سوم: چند تا شعر از این مجموعه
(من فقط یک آی دی هستم)
این یک آی دی متروک است
Darhaee_Az_Chaghoo_Bar_Man_Bogshaeid
این یک آی دی مرده است
و من
انگشت هایم به صفحه نمی روند تا مگر دکمه ای
دکمه ای از پیراهن تو که باز
در هایی از چاقو گشوده می شود بر من
تاصورت من بر مانیتور های جهان
شکل دیگر دریا هرگز نشود
و انگشت های من بر صفحه هایی که کلیدند فقط
و کلید هایی که فرو می روند تا مگر کلمه
از شکل می روند
و من چند کلمه از دکمه های پیراهن تو
که فقط کلیدند
نمی توانم
جز با صفحه هایی که از چاقو
بگشایم
مانیتور های جهان کورند
و تو
چرا فقط یک آی دی هستی عزیزم؟
(خانم ایلام)
چین و چروک بلوط
سالیانی سالخورده
بغض هایی که انبوه می شوند و
کوه
و رودخانه ای که در من است
تشنه می گذرد همچنان از خاک
لابلای انگشت هام کبوتری بچه نمی کند
من روی پنجه ی پاهایم بلند می شوم حتا
اما لحظه ی دیگر را
نمی بینم
در چین و چروک بلوط
پیر می شویم
با سالیان
سالخورده تر
- چرا
قد کشیدن در شما سخت است
خانم ایلام ؟
(خرده ریزه های سجده را از پیش پای من جمع کنید)
دست هایشان را بریدند
در حالیکه من فریبا بابک بودم و
اصلن یوسف کیلویی چند
شکر که نارنج ها چیزی نشدند شکر
{ انگشتهای تو را آش و لاش می خواستم و
نارنج تو اما شهید بود}
پدرم کور بود از اول
و من سپرده شدم به چاههایی چقدر برادر
تا گرگ برقصد در خونم
{ گرگی که مرا پاره کرد عزیزم
به مراتب از تو دندانهایی عاشق تر داشت
و من هر چه می کنم این پیراهن گرگم کند نمی شود
چرا
نمی دانم}
چاهی که در جیب هایم خود را بالا می کشد دهان اش باز مانده ی کاروانی ست و هر چه می کند صیادی نمی تواند بسازد
- در من غواصی که تویی فقط شنا می توانی صید کنی
موجی که دل می زند ازین عمق رصد نمی شود
نرسیدی نمی رسی
- فریبا بابک کیلویی جند ؟
- در پیراهن اش ماه دارد در تن اش چیزی دارد الکل
تنی که اصلن کره عسل حبذالله
حافظ را هم غزلی می کند
ببینیدش
تیز
هم چاقو می شوید هم نارنج می شوید
هم گرگی که در پیراهنی که کره عسل را می ریزی ریختی روی خودت غیر شرعی می کنی خودت را
- فریبا شدم خودم را و
چاه زدم در خودم و
اصلن گاو تو به من چه گوساله
این سجده پس چرا نمی شود چرا ؟
( شاید ما در یک شوربختی ابدی گیر افتاده ایم)
یه بابایی
زورم را می زنم
زخمهایم را
گرم و
زنده
نگاهدارم
زورم را می زنم چرک کنند
زورم را می زنم چرک شوم
خدا خدا خدا می کنم دست نکشی روی زخمهام
شفا نیابم
تکه تکه تکه هایم را از گوشه های خیلی دور نخوانی
پایی نداشته باشم بدوم سمت خودم
با خودم جمع نیایم
صدایم از هیچ خطی نمی آید
خطی بر نمی آید از من
مادرم هستم
پدرم هستم
زنم هستم
دیگر نمی خواهم از پدرم بخورم
دیگر نمی خواهم از مادرم بخورم
تکه تکه هایم از گوشه های دوردست خدا راشکر کرند
گولند
قلاده های چقدر زیادی از من آزاد شدند
شهر به هم بریزد
پارس به تیر برق
پارس به فاضلاب
پارس به بانک
پارس به سازمان رفاه و امور اجتماعی
پارس به فرشتگان پارس به روسپیان
پارس به پارس
هنوز دارم از پدرم می خورم
هنوز دارم از مادرم می خورم
ـ پسر بازم که رفتی اون کانال
برگرد این یکی کانال
الله اکبر
الله اکبر
وای دستهات قطع شد
چه خونی ازت می ره حسین
این زنجیر را آزاد تر کن چند قدم از خودم دورتر شوم
پارس به کانال
پارس به پدر
پارس
پارس
....
...
..
الله اکبر از دست بچه های این دور و زمونه
( جبهه ای یاران زنو بر پا کنید))
بر
پا
کی مانده ست
دش من
کجا رفته ست از دست؟
من با صدای خودم تنهام
و دشمن پارو می کشد
و پاره می شود این شط از وسط
از کنار از پهلو
و من با این خنجر در پشتم معاشقه می کنم
خون می خورم
و می خواهم دشمنم را در آغوش بگیرم و
عشقم تی ان تی با ما بیاید
بوووومبببببب
ـ دلم می خواد گنجیشک شم
دلم می خواد تو دستهات بتپم وقتی دلم می خواد گنجیشک شم
کمی زنجیر را آزاد تر کن می خواهم دورتر بروم
بوی نفت میدهد دستهام
بوی نفت می دهد دهانم
نفت می دهد شلوارم
نفت پدرم
نفت مادرم
نفت زنم
چرا خاکریز را اینجا زدید ؟
بگذار برادرم را عاشقانه بکشم
الله اکبر
الله اکبر
بام امشب قدری به آسمان نزدیک تر است
بام امشب قدری از آسمان دورتر است
بام امشب الله اکبر الله اکبر
چرا محرم دیر کرده؟
چقدر دلم می خواهد یک فصل سیلی بزنم
سینه
بروم زیر علم
کتل
بزنم
چقدر می خواهم این خیابان تا ته
تا آن ته ته
عزا راه بیفتد
شربت از دست سید بگیرم چقدر دلم می خواهد
میخواهم
میخوام
........................................
..........................................
............................................
....................................................
..................................................................................................
الله اکبر
بعضی زخمها فقط کهنه می شوند
بعضی زخمها بچه می کنند در من
بعضی هارا بزرگ می کنم
از پدرم می خورند
از مادرم می خورند
و زورشان را می زنند چرک شوند
در هیچ رادیویی نیستم
در صدای آمریکا نیستم
در رادیو فردا نیستم
در صدای تو نیستم و خدا را شکر که نیستم
ـ گوساله من به تو ایمان آوردم
و آبم ندادی
و نانم ندادی
و علفم ندادی
و ذبحم نکردی لااقل رو به قبله ای که نمی دانم چرا این همه از سنگ است
ـ خدا کوش چرا امروز نیستش؟
تا ۵۵ رفته گرما
من چیزی توی گلویم هست
همیشه ی خدا هستش
و هرچه می کنم به یاد لب تشنگان بغضم نمی ترکد
و هرچه پیراهن سیاه می پوشم
و هرچه شام غریبان می کنم
و هرچه شمع نذر می کنم فقط کوتاه تر می شوم
کوتاه تر
انا الحسین الشکر بیجی سکنت فی ایلام
العشق لا
الدم لا
الحیات لا.........
...............
..................
.......................
.............................
دست خطمو پس بده می خواهم کمی گریه کنم
کمی جیبهامو پر کنم
ببینم گنجیشکهامو کلاغهامو سنگهامو دارم
می خوام بزنم تو پرت
من که گنجیشکهای خودمو دارم
می خوام بزنم
من که کلاغهامو دارم
می خوام بزنم
من که سنگهامو دارم
در پوستم اینقدر عشق هست دق
درصدام اینقدر دق
در پاهام اینقدر راه دارم تا بیراهه هایی
اگر بدانی کور می شوی از دق دق
جهنم که ندارم
حسین را که دارم
جهنم اگر نفت راهی نیافته در من
حسین را که دارم
جهنم اگر زنجیرها بد عنق تر از آن هستند که فکر می کردم
حسین را که دارم
جهنم که می زنم اون کانال
در رادیو صدای من مجریست
خزر را می دوزد به خلیج الفارسیه
و امداد غیبی هفت فرشته تابناک در صدایم می کارد
نظر سنجی ها خدایم می کنند
ملتی قهرمان دارم
و دلاور خیزم
و دستشوییم می آید شنوندگان عزیز بر می گردم
- مامان می تونم نوشته ی رو ی اون پلاکارد من باشم؟
نه عزیزم جیزه
میشه تپق اون مجریه باشم
نچ
اون عربی تو اون دهن آقاهه چی؟
چی ؟![]()
.......................................
...........................................................
..................................................
..........................................
......................................................................
..........................................................................................
............................................
.....
.....
.............................................................................
من اما می خواهم چیزی که تنم است
و چرکست
و تن توست
و چرکست
بکنم
این خون را از گوشه ی دهانت پاک کنم
و کلماتت را ترانه در دهانت بگذارم
زخمهایت را بر گردانم آدم باشیم
از نو
در این سیمان که گرفته عجیب
گرفتم
راهی باز کنم
نه این که برسد به فردا نه
فقط کمی عمیق تر نفس بکشیم
فقط کمی
¤¤¤¤
بعضی زخمها کهنه اند
بعضی زخمها عزیزمند
بعضی زخمها بچه هام
بعضی زخمهام تویی
بزنم اون یکی کانال

