تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
وقتی کوبیستی در من راه می روی در تو راه می روم و آبله اصلا نیست و خیلی خیبلی خیلی وقتی می خوامت دهان
سلام دوستان!

می خواستم باز هم از مرجان بزنم توی این پستم ولی گفتم بذار یه تنوعی ایجاد بشه شمام مرجان زده زیاد نشین

                                                            ( بخیه ها دوست ما هستند)

                                                                            فریدا هی

 

 

( کوبیسمی از من)

 

 انگشتی بر مکعب و

                       قوسی های مقدس

هندسه ی خورشید و

                       ساختمانهای کبریت

ـ آی دریا بغلم کن

هر چه هست همین  چند قدم است

بعد تن می دهی به لجن

بعد کرمهایت را دوست داری

بعد .......

ـ آی دریا بغلم کن

هر چه هست همین است

همین گرفتگی رگ

همین دهان دروغ شده

این صدای رفته با هیچ

ـ آی دریا ......

ـ دریا کیست؟

بغل کجاست؟

+نوشته شده در 85/08/27ساعت9:36 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
عنکبوت از طنابی که داتم آویزونم میشدو من آویزونش می شدم و آویزنم میشدو اویزونش می شدمو آویزونم می شد

سلام!

می خواستم راجع به یه چیزی بگم که دیدم زیاد هم چیزی نیست بی خیال اون چیز شدم

و اما شعر

 

 

 

                                                                        ( تو مرجانی

                                                                 و چشمهایت هم آبی ست

  و دختر آن بابایی

اما از دست من کاری ساخته نیست)

تزوتان تودورف

 

(  عنکبوت بد)

در این نسخه نمی خواهم باشمâ

عنکبوتم از تنم در می آیم و

می زنم

به خیابانهاو

پیاده روها را بند می آورم

هیچ وقت نخواستم اینقدر بزرگ باشم

اینقدر هیکل ریخته ی در معابر

ـ تا شونه هام کافی هستی

من در این نسخه می ترسم

دختر خوشگله ی فیلم حسین  شکر بیگی ام را نمی شناسد

وقتی عنکبوتم می زنم بیرون اصلا دوست ندارم ناجی اش باشم

می میرد برای عنکبوتم

( ای خاک بر سرش)

این آسمان خراش حالا هر چند طبقه بی عنکبوتم می خواهم چیزی نباشد

و هست

گوربابای عنکبوتم می خواهم بگویم و

دختر خوشگله ی فیلم پا نمی دهد

این وسط سر حسین شکر بیگی است که بی کلاه می ماند

( ای خاک بر سرش)

اولین بار در قهوه اش بودم                         که بدبخت شدم

او.لین بار در قهوه اش بود

ـ چی می بینم ؟

قهوه های امروزی هم کوبیستی اند

می خواهی چیزی ازشان در بیاوری هزار شکل بیچاره می شوی

خیال می کنی پروانه دارد شکل می بندد

جبرییل می بینی پر می ریزد خدا می داند در کی

ناغافل می بینی در دهانت چیزی جوجه کرده

که قسم می خوری نه خودش را می شناسی نه مادرش را

آن ته

می خواهی با کسی بخوابی

عالم و آدم با شورتهایشان محشر کبرا بر پا می کنند

در بوق و کرنا می دمندت

بی خیالش می شوی

ـ آ ..... ببین یه سنجاق سر اومد

یه تیکه از برهنه ی شونه ی نمدونم کی

ـ ببین منو می بینی

یه تیکه عجیب تنم هست!

ـ نه چیزی نیستی

همیشه همینطور است

باقی اش را باید خودت خیال کنی

چیزی از ته این فنجان در بیاوری

 

٫٫٫٫٫٫٫

بشقابش را حتا تمام می کند   می خواهد چیزی تهش ببیند

در آینه این قدر                                          که نگو

این قدر عنکبوت مرا می زنی بیرون                                             که نگو

در این نسخه نمی خواهم باشمâ

دارد تجاوز می شود به خانومی محترم                 عنکبوتت را بفرست

ـ به تخمم اگر بروم اول از همه خودم می کنمش

ـ این بچه که 

اینجوری

شهید

کف آسفالت

افتاده

اگر می خواستی می توانست نباشد

ـ من خودم سالهاست لت و پارم

اشکالم اینجاست

کف خیابان

نیفتاده ام

زخمهایی خورده ام

قاطر اگر می خورد

جان به در نمی برد

من خر را باش که اینهمه سال

بادو باران نکردم و

شب و نصفه شب نکردم و

مدام

عنکبوت شدم

عنکبوت شدم

عنکبوت

که چی

دختر خوشگله ی فیلم  خاطر خطیرشان آزرده نگردد

ای ریدم به این نسخه

می خواهم حسین شکر بیگی ام باشم

هر کس هم به گا رفت به جهنم

پخش و  پلا شد کف چه می دانم  کدام خیابان به درک

چرا کسی مرا جمع نمی کند

نمی برد

از این قوطی بیرون

ریشه های سرطانی بلوط را از من در آورد

بگوید نفس بکش  نفس بکش

تا دوردست چیزی نیست 

قسم بخورد فقط افق است تا                                دور

فقط افق

در فنجانم شکلی نقش ببندد که می خواهمت

نسخه ای این شکلی کو ؟â

 

 

+نوشته شده در 85/08/20ساعت5:18 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
آقا ما کوچه راه انداختیم و از کرگدن شکل کشیدیم و رسیدیم به اونجا که پیکاسو میگه پس من کو منم بازی با
سلام

پدرام: حسین فکر نمی کنی توی این کارت دید انسانی غایبه؟

 

 

 

 

( آقای لندهور و من)

 

از وقتی من و آن لندهور در تو دیوار زدیم

همیشه خواسته ام بیشترت را بردارم

اعتراف می کنم هر روز خیابانهای بیشتری به خودم اضافه می کنم

از دندان آن سگ قاپیدمت                        به نیشت بکشم

دل از عزایت بیرون بیاورم

به آب و آتیش چقدر زده ام

e_mail

Marjane aziz

Hala ke mikhahi an landahoor zirat begirad                                   begirad

Bebin man jibhayam khakie khalist

Va digar kesi nadaram barayat be mirad

Man nesfe bishtaram ra az dast dadeam

Ghamginat    hossein shekarbaygi

 

 

 

مرجان را از بابایش دوست تر دارم

باهاش می خوابم و زنای با محارم هم نیست

می دانی پدری که خون می خورد عاشق ترین پدر هاست

همیشه توی دست و بالش طوفان پیدا می شود                                   یارو لندهور را می گویم

کتابخانه ای در سهمش ذارد که دنیای عجیبی درشان خوابست

{ حواس مر جان را پرت می کنم}

از پشت دیوار هق هق لندهور را می شنوم

و می دانم کلمات شفابخشش نیستند

{دارد خطرناک می شود }

{ حواس مرجان را پرت می کنم}

مرجان دوست دارد اول

چشم در چشم شود

بعد لب به لب

بعد کار به جاهای دیگر بکشد

و این زمان بر است

امروز باید کاری کنم اول از جاهای دیگر شروع کنیم

من معتقدم

از اسپری باید استفاده کرد

و از کاندوم

و مرجان را

تا جادادرد

پیش رفت

{ لندهور غصه می خورد}

{ حواس مر جان را پرت می کنم}

 

شبها صدای قدم زدن می آید

باز این لندهور بی خوابی به سرش زده

مرجان را به هزار بیچاره گی خوابانده ام

توی این هیر و ویر حضرت آقا بی خوابی به سرش زده

خوشحالم که برای مر جان نامه نمی دهم

E_mail

Marjane aziz

Marjane aziz

Marjane aziz

Marjane aziz

Marjane azi

Dostdarat B

این روزها نگران سلامتی چشمهای مرجانم مطالعه برایش ضرر دارد

برای همین این باکسش را من چک می کنم

E_mail

Marjane aziz

Angoshtham zarif nistand ta gerehaee ke pish amade ra bogshayam

Daste khodam nist angoshtham zarif nistand

Dandeye chapat har rooz tang taro tangtar mishavad

Ja baraye ketabham nist

In gole ja dar to nemidanam chera har rooz ab miravad

Doost daram az rooye divar sarak beke sham bebinam an vare donya che khabara ast

Emrooz  3 bare  digar asheghat shodam

Daram har rooz poshte sare ham chagh mishavam

Cheshmhaye khoshghelat ra bishtar az in aziyat nemikonam

Dostdarat B

امروز دلم برای مرجان سوخت مگر یک آدم چقدر می تواند باشد ؟

برای چند نفر

باید فکری اساسی کرد

{ لندهور دارد خطرناک می شود}

متاسفانه نامه زیاد می دهد  و اصلا به فکر چشمهای مرجان نیست

لند هور چند بار است

از روی دیوار سرک می کشد

{ دارد خطر ناک می شود}

با مرجان نشسته ام مرجان دستهایم را شلوغ کرده

لندهور از پشت دیوار دارد   می   فا ر سی  می شود

{ حواس مرجان را پرت می کنم}

{ لندهور دارد خطرناک می شود}

امروز بالاخره  اول کار را از جاهای دیگر شروع کردیم              خوشحالم

{ لندهور دارد خطرناک می شود}

E_ mail

Marjane aziz

Emrooz raghs pichidam be khodam

Chizi az man kami

Emrooz zooram ra zadam nasim beiayam raghs bepicham dorat

Vali az roozhaee bood ke modam bad miavari

Dast migardanam donbale chizi  nist

Farad saye khodam ra khaham kard

Dostarat B

{ لندهور دارد خطرناک می شود}

در کاسه ی سرش طوفانی از کلمات می لولند

م ر ج ا ن را به زور می چیند کنار هم

فردا را حتم دارم این چند کلمه را هم نتواند

مرجان: این دیوار خیلی نیست که هست ؟

من: چرا

مرجان: کمی  می فا ر سی نمی شوی ؟

من :

این روزها به سختی حواس مرجان پرت می شود

می گوید چشمهایش نگرانی ندارند

{ مر جان دارد خطرناک می شود}

 

 

+نوشته شده در 85/08/13ساعت10:25 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
وقتی قاتی پاتی میزنم به همه چی و آدم که مست می کند جورهایی دستش میرود یه جایی که هی انگور هی انگور ش
سلام

و اما بعد

 

 

( براندی)

 

 

ـ اسمت ؟

ـ براندی

یک نوع شراب هست

خودم نخوردم ولی گمانم گیرام

ـ تمام دیشب را نمی دانم (( چی)) بودم؟

گفتی براندی؟

ـ مممم

ـ تمام طول دیشب خواهرم بود  تمام طول دیشب

تا خود خود خود صبح

تا ۸ صبح چند ساعت هست؟

باورم نیست

خیلی دلم می خواست بدانم آن تو چی هست؟

چه می توانم باشم

که اینهمه سال

این همه

نبوده ام

مگر چند بار دیگر می تواند تمام طول دیشب باشد؟

تا ۸ صبح؟

باده از ما مست شد ما نیز از او

 

ـ اما من فقط تلخ می کنم

همیشه به یارو که می اندازدم بالا می گویم ببین الان ساعت از چند گذشته و مرجان هنوز نیست؟

یارو را نمی برم آن قدر از اینجا                                                                دور

که

اصلا مرجان کی هست؟

تا ۸ صبح چه صیغه ای؟

کوههای آلب را عشقست

کوبیسمی از داسیلا هی با یکه عالمه دور

مسابقات اسبدوانی پانا امریکن

ـ اما من فقط

خیابان شانزدهم

پلاک ۲۴ را می دانم

و مرجانی که هنوز نیست

ـ پایه ست

ـ مطمئن؟

ـ مطمئن تا هرجاش که می خوای برو         یه نفس

ـ گفتی اسمت چی بود؟

ـ براندی

ـ مگر من چند تا میم می توانم داشته باشم؟

از کی بخواهم

این خیابان شانزدهم

این پلاک ۲۴ نباشد

این زخم خدایاااااااااااااااااااا؟

براندی گفتی؟

ـ امممممم

ـ تا کجا می بری؟

ـ تا

اممممممم

نمی دانم

ـ همه اش می گفت حسین ( حسین را یک جور خاصی می گفت آدم یک جوری می شد) هر سطرت را که می روم ماهست ( آدم یک جوری می شد  و من می خواستم تا ابد آدم یک جوری باشد)

براندی می دانی در قرآن حرام هستی؟

بین آن همه حرف که حرف می آورد

ـ بی خیال

ـ چند بار خواستم بگویم چرا لخت نیستیم ؟

تا (( بگویم)) چند بار رفتم ولی هی اما می شد

چرا براندی؟

اسمت همین بود ها؟

ـ مممممم

ـ دیشب  تازه فهمیدم اوه خدای من چقدر کلمه هست

چقدر کلمه

شلوار ولی از پای کسی نمی کشند پایین

گزک دست من نمی دهند

یا دست کم آدم را نمی برند مثلا کمی نزدیکتر هم

نه تنگ دل هم نه

فقط

کمی نزدیک تر هم

تا حالا قرآن خواندی؟

حتا یک کلمه؟

بگو حتا یک کلمه؟

تمام طول دیشب یک بند دهان بودم

از ماهی حرف می زد که در فلان سطرم هست

ولی کدام ماه ؟

ـ مممم شاید هست

ـ دوست دارم پسر عموی مرجان باشم

با آن نگاه    آن شکلی

با آنهمه نمی دانم چی  که ریخته توی آن کت و شلوار

با آن همه اش       پسر به این ماهی

حالم ازش به هم می خوره

براندی تمام طول دیشب را مانده ام

قسم می خورم لاغر تر می شوی

براندی کوههای آلپ نزدیک است؟

کوبیسمی از داسیلا هی با یک عالمه دور چی؟

فصل مسابقات اسبدوانی پانا امریکن کی؟

براندی

هی براندی

براندی

براندی

براندی

+نوشته شده در 85/08/07ساعت9:14 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |