تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
دوره ای که آفتاب بر رانهای نیرومندش می ایستاد و گرمم می کرد منی که بر رانهام استوار می ایستادم و گرم

 

 

آمدن به این وبلاگ مثل برگشتن به یک عمارت قدیمیست . عمارتی که همان قدر زیبا و باشکوه مانده  که پیشتر از این بوده است . هنوز همان تابلوها و چیزهای آنتیک در گوشه گوشه اش به چشم می خورد همان قدر نپال مانده  یا همانقدر  مصر که پیشتر از این بوده است یا هرجا که کهن است و رازی در سینه دارد یک وجب خاک گرم حتا شاید . تابلوها و چیزهای آنتیک هنوز بر جایند اگرچه لایه ای از غبار زمان رویشان را اندکی پوشانده ولی خرجشان فقط یک فوت است تا غبار بال در بیاورد و راهش را بگیرد و از پنجره های این عمارت قدیمی  بیرون برود تا تابلوها به خود بیایند و نفسی تازه کنند . هنوز هم می توانی پرده هارا کنار بزنی تا آفتاب همانطور جوان و بی ملاحظه هجوم بیاورد توو بریزد کف سنگی عمارت و  گرمایش شفا دهنده و دوست باشد همانقدر گرم شفادهند و دوست که پیشتر از این بوده است  . آفتابی که در پی چهره ی دوستانت است که روشنشان کند گرمشان کند و بدرخشد توی چشمهاشان

دستنوشته هام  اینجا و آنجا و هرجایش ریخته است  رد پای دوستان را می بینی این رد پاهارا می گیری تا برسی به خانه شان   بعضی هاشان هنوز خانه اند  در که می زنی با لبخندی در را باز می کنند و تورا به خاطر که می آورند می گویند : حسین تویی ؟ تو هم لبخند می زنی و می گویی: مممم .چطوری دوست من؟  بعضی ها روی در خانه هاشان کاغذی چسبانده اند و آدرس تازه ای گذاشته اند و تو آدرس تازه را می گیری و می رسی بهشان در می زنی و لبخند و ..... بعضی هارفته اند که رفته اند بعضی ها هم که پیشتر از اینها از ذهن و زبانت خطشان زده ای یک خط قرمز کشیده ای رو خودشان و نامشان و ردشان را آمده ای اینجا که پاک کنی . دیروز داشتم کامنتها را می خواندم . حس عجیبی داشتم پرتاب شدم به دو سال پیش به وقتی که اینجا از مرجان پر بود روی دیوارهای عمارت توی تابلوها؛  کف سنگی عمارت؛ در جزجزو این بنا ؛در استخوان بندیش؛ در قرچ قرچ صدای استخوانهاش . دست خط کسانی که می آمدند اینجارا می خواندم  بعضیهاشان هنوز گرم و تند بودند بعضی ها فقط قبلا گرم تند بودند و الان یخ  حتا  توی نت در خانه های دوستان دیدم که بعضیها از من بیزاری جسته بودند خیلی تعجب کردم  وقتی آن حرفها را با این حرفها مقایسه می کردم فقط سوال  می شدم و جوابی نمی یافتم  به هر حال گذر زمان آدم را دستکاری می کند دست می برد در افکارش جسمش را تباه تر می سازد و تو دیگر آن آدم سابق نیستی یک چیز دیگری یا سفت شده ای یا منعطف تر یا فقط پیر شده ای همین و ......اینجا هم غمگینت می کند هم شادت و تو یک رنگ مردد می مانی دست و پا می زنی تا بیاویزی به لذت اما این لذتی اندوهباراست و راه دیگری نیست و تو تن می دهی و شناور می شوی توی مهی که ممکنست ابر هم داشته باشد و تو امیدوار باشی باران تورا بغل کند .

بعضی دوستان که خانه شانرا گذاشته اند و رفته اند و فقط لوگوی بلاگشان باقیست اندوهگینم می کند و فکر می کنم چرا نرسیدم که بیشتر با هم آشنا شویم که اینگونه بی نام و نشان از هم نمانیم ولی خب چه می شود کردباید منتظر شد تا روزی جایی  به هم بر بخوریم و من بگویم : هی تو  من تورو می شناسم و .......

 بعضی ها هم که گفتن ندارند و شنیدن هم . می بینم همان بهتر که اسمی ازشان نیست قلابی بودند و چیزهای قلابی نمی پایند

دوست داشتم نام بعضی از دوستانرا اینجا بلند بلند صدا بزنم اما  بعضیها گوش تیز کرده اند تا من نامی بیاورم و .......

حرفهای زیادی دارم بماند برای یعد  از اینجا که رفتم اول رفتم به خانه ای که ( مردی با چشمان گرگ ) بشوم و شدم اما آنجا هم تیغ ها بالا آمدو من به جایی دیگر کوچیدم و شدم ( رقصنده با ابرها )

www.raghsaraghs.blogfa.com  اینجا بخوانیدم  دوست دارم دوستان را ببینم بخوانم  

 

 

+نوشته شده در 87/10/13ساعت3:10 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |













+نوشته شده در 87/05/26ساعت2:36 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
وقتی غم با اون شکل با اون عضلات درهم جوشانش میاد لنگر میندازه رو سینه م من چیکارش کنم این زخمو میگم
شعرامو کماکان اینجا میزنم داستانامو تو وبلاگ مردی با چشمان گرگ ام

 

 

من یه رنگ تندم

یه رنگ تند و گرم

سیاهه سازش عرق کرده تو دستاش ؛ بچه شو چسبونده به سینه ش نگات میکنه

میگی : یه رنگ گرمو بیا

میگی : یه رنگ تند و گرمو بیا

چرخ می خورم تو سر سیاهه

دریای خورشید میشم تو بازواش

یه هوای دیوونه میشم و سر میکوبم به صخره های سینه ش صداشو در میارم

سیاهه دونه های درشت عرقش / سیاهه بوی تند پوستش

یه لاقبا و عاشق

از سازش میزنم

میخورم تو صورتت / چشات روشن میشن

باهام پا میکوبی روی این خاکی که اصلا سفت نیست / رو خاکی که تو پای بعد خدا میدونه چی میشی ؟

پاری وختا فکر میکنم چرا سیاکوه ابراشو با من نمی بارونه

با من

که یه رنگ تندم

که یه رنگ گرمم

به به به به بابابابابارونم نم نم نم نم نم نم نم نم مممممم

سیاهه یه رنگ گرمو میاد میاد میاد میاد میاد

از رو دریاها

از تو پر پرنده ها

از کویرا میگذره

میرسه به کوهستان

اینجا

دنبال یه رنگ دیگه

که بپیچه باهاش / برقصه باهاش

توو چوپیای تا خیلی دیروقت

 

سازا فرق میکنن / لبا یکی ان

رنگای دیوونه و

دونه های درشت عرق

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/22ساعت3:39 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
یه دفه هوا یه جوری میشه سمی که قاتله دشمنته عاشقت میشه و میاد توو تو هم که نه بلد نیستی

شعرامو کماکان اینجا میزنم داستانامو تو وبلاگ مردی با چشمان گرگ ام

 

( جنگ )

رو یه خاکریز بارون میباره

رویه خاکریز برف

یه خاکریزم آفتابه

 

من یه جنگجوام

تو زخمای گرم خونه دارم

با سایه های از گردن شکسته

با نوک کشنده ی انگشتام

 

رو یه خاکریز بارون میباره

رویه خاکریز برف

یه خاکریزم آفتابه

 

ما تو کانالیم

خراب خون هم دستامونو با هم پاهامونو با هم اشتباه میگیریم

این کانال اوه.... تا کجا

این خون اوه...... تاکی

 

رو یه خاکریز بارون میباره

رویه خاکریز برف

یه خاکریزم آفتابه

 

 

 

یه ابر توهم با بوی سیر میاد سرنیزشو فرو میکنه تو پوستم از پوستم میاد تو

یه فصل خیس و دیووونه میشه تو سینه م

از اون به بعد سرفهام خشکن خشک خشک خشک

 

رو یه خاکریز بارون میباره

رویه خاکریز برف

یه خاکریزم آفتابه

 

 

دس بذار رو خاک

یه چیزی دل دل میزنه

دل

دل گوش کن دل دل

از اون ور راه می افته از زیر پوست خاک

میاد میاد میاد

میشینه زیر پای ما

پرنده مون

پاتو نه

گذاشتی

گذشتی

 

 

تو اون ور سیمایی من این ور

جدا از پاهام

جدا از دستام

جدا

جدا

جدام

 

رو یه خاکریز بارون میباره

رویه خاکریز برف

یه خاکریزم آفتابه

 

 

+نوشته شده در 87/04/17ساعت12:59 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
وقتی بغض می آید و می آید و می آید و می ریزد اینجا راه هوایی کو دم از چی می زنی؟
می توانید مرا در مردی برای فصلهای پاییز و زمستان بخوانید 




 

( من و موسا )

 

 

گلوم خشک شده بود خودم را چسبانده بودم به دیوار؛ زبری آجرهای خشن دیوار خانه ای که نیم ساز رها شده بود داشت شانه هایم را زخم می کرد گوشهایم را تیز کرده بودم تا هیچ صدایی نباشد که من نشنیده باشم به راحتی صدای آجرهای مرده را حتا می شنیدم چه برسد به صدای قدمهای او که آرام و با احتیاط اینجا و آنجا سرک می کشید تا مرا پیدا کند جایی مخفی شده بودم که امکان کشته شدنم در حد صفر بود قبلا این قسمت ساختمان را نشان کرده بودم فقط کافی بود همین جور آرام و بی صدا بمانم دیگر کارش تمام بود صدای قدمهاش نزدیک و نزدیک تر می شد صدای قدمهاش ترسخورده و پریشان می نمود می دانستم مثل سگ ترسیده ولی من نباید می ترسیدم توی  این جنگ  ترسیدن مساوی با مرگ است باید حواسم را جمع می کردم  دوست نداشتم غافلگیر بشوم و از پشت تتتتق تتتتق و آن درد لعنتی  که تا مغز استخوانت می رود را تجربه کنم بعد با صورت بیفتم برخاک بر نقطه ای که آخر دنیاست دوست نداشتم به همین زودی کشته شوم ؛ هیچ وقت  دوست نداشتم عراقی باشم هروقت بهم می گفتند "عراقی" حالم بد می شد بعد باید لهجه ی عربی ام را تا آخر آن روز حفظ می کردم  البته بارهایی که من عراقی شده بودم خیلی کم بود اما همان یکی دوبار آن قدر بر من سخت گذشته بود که انگارچند سال زجر آور عراقی مانده بودم و آن لهجه لعنتی که باعث تمسخرم شده بود  صدای کیو و کیو و بنگ بنگ حامد و مسعود بلند شده بود آنها زودتر از من و موسا شروع کرده بودند می دانستم الان حامد دارد غش غش می خندد و می گوید بینگ بینگ و ادای مسعود را در می آورد ناخوداگاه لبخندی بر لبانم ظاهر شد وقتی مسعود را تصور می کنم که چطور می گوید بینگ بینگ از خنده روده بر می شوم آدم اصلا فکر نمی کند که این بینگ بینگ های مسعود هیچ اثری داشته باشد چه برسد به اینکه آدم بکشند ولی مسعود اغلب اوقات با همین بینگ بینگ ها یک لشکر را تارو مار می کند آنها همچنان مشغول بینگ بینگ و کیو کیو بودند ولی من و موسا به خیال خودمان حساب شده تر عمل می کردیم موسا خیلی نزدیک شده بود می دانستم حتا به فکرش خطور نمی کند که من آنجا مخفی شده باشم اول سر اسلحه اش از کنارم  رد شد من سمت چپش بودم قوز کرده بود و آهسته گام بر می داشت کافی بود بگویی : "هی" زمین و زمان را به گلوله می بست سعی می کرد حساب شده قدم بر دارد تمام هیکلش نمایان شد فقط حالا من باید ماشه را می چکاندم همین و ماشه را چکاندم قرررررررررررر قرررررررر همانجور سرجایش بی حرکت ماند صورتش را نمی دیدم ولی مطمئنم دندانهاش کلید شده عرق نشسته روی پیشانیش و بار دیگر زیر لب زمزمه می کند که " گند زدی پسر گند زدی " با لحنی خاص این جمله را می گفت ولی خدایی وقتی کشته میشد خیلی قشنگ این جمله را می گفت گاهی وقتها هم فقط بخاطر این که این حرف را ازموسا بشنوم می کشتمش 

_ موسا عراقی شدی

موسا همچنان قوز کرده بی حرکت سرجایش ایستاده بود

_ مطمئنم حامد هم کار مسعودو می سازه

منتظر بودم که موسا جمله ی معروفش را بگوید 

اما موسا هیچ حرکتی نکرد حتا آن جمله ی همیشگی را نگفت همچنان بی حرکت و بی هیچ حرفی سرجایش ثابت مانده بود

_ بریم ببینیم حامد و مسعود چیکار کردن

اما موسا لام تا کام حرفی نزد و همچنان مجسمه بر جای خود مانده بود 

داشتم نگران می شدم رفتم به طرف موسا زدم رو شانه اش ولی چیزی نگفت روبرویش ایستادم پلک نمی زد

_ بازی جدیدته ؟

چهره موسا بی حالت و رنگ پریده بود  لال شده بود دستپاچه شده بودم

_ موسا ..... موسا چته ؟

موسا ناله ی دردناکی کشید یک دستش را روی قلبش گذاشت و دوباره نالید ناله ی جیغ مانندی از ته حلقومش بیرون آمد بیشتر شبیه جیر جیر در خانه ی ما بود که خیلی وقت بود روغن کاری نشده بود

_ قلبت درد می کنه ؟

سرش را به علامت تایید تکان داد دستش را از روی قلبش برداشت و بر شانه ی من گذاشت

_ بیا به من تکیه بده بشین بشین اینجوری دردت آروم میشه 

 اما موسا چوبش را روی سینه من گذاشت و گفت" پوم پوموم پوم" شلیکهاش واقعا اعصاب خورد کن بودند حس کردم قلبم آمد توی دهنم بعد از شلیک یک بری روی زمین افتاد اما من نیفتادم و فقط برو بر نگاهش کردم بعد از چند لحظه از زمین بلندشد و خودش را تکاند و گفت : خب تو منو کشتی منم تو رو کشتم مساوی _

تو جرزنی رو دست نداشت _

_ برو گم شو من تیکه تیکه ت کردم

_ نوک انگشت اشاره اش را نشانم داد و گفت : اینقده جون تو بدنم بود و همونو تا آخرین لحظه نیگر داشتم تا بکشمت

_ خفه شو

_ حسین داری جر می زنی

خون خونم را می خورد موسا به من می گفت جرزن در حالیکه عالم و آدم می دانستند موسا جرزن است

_ موسا حوصله چرند شنیدنتو ندارم

دیگر صدای حامد و مسعود را نمی شنیدم خدا کند حامد مسعود را کشته باشد

_ ببین من هنوز تو بدنم یه خورده جون ...

اصلا نمی خواستم صدایش را بشنوم برای همین گوشهایم را گرفتم وقتی لبهاش از جنبیدن باز ماندند دستهایم را از روی گوشم برداشتم و گفتم : آخه بدبخت اگه اسلحه م واقعی بود اون کله ی پوکت الان وسط این خونه پاشیده شده بود

_ تو زدی به پشتم

یک لحظه از خنده روده بر شدم

_ خره از کجا می دونی من به پشتت شلیک کردم

_ من مطمئنم به پشتم شلیک کردی

_ من اون جمجمه بدریختتو ترکوندم اگه نمی دونی بدون

_ داری بازی رو خراب می کنی

همیشه ی خدا دست پیش را می گرفت و جوری حرف می زد که انگار این ماییم که تقلب می کنیم هزار بار خواستم دیگر باهاش بازی نکنم ولی همه اش تقصیر این حامد و مسعود است که دوباره

_ ببین بشر تو مردی هنوز خونت گرمه نمی فهمی

_ تو هم مردی سه بار به قلبت شلیک کردم پوم پوم پوم و به قلب خودش اشاره کرد

از ساختمان نیمه ساز بیرون آمدم موسا هم پشت سرمن می آمد و یکریز می گفت که من هم کشتمت و از این مزخرفات

حامد و مسعود هم به طرف ما آمدند

_ چی شد ؟

حامد در حالیکه از خنده ریسه می رفت گفت : کشتمش

مسعود : شانس آورد یه لحظه حواسم نبود

از این موضوع خوشحال بودم که حامد مسعود را کشته و تیم ما تو آن یکی ساختمان هم پیروز در آمده بود

_ تو چیکار کردی ؟

_ کشتمش حالا ادا در میاره..... خودت میشناسیش که ؟

موسا باز نوک انگشت اشاره اش را به حامد نشان داد و گفت : اینقده جون داشتم در لحظه ی آخر من هم اونو کشتم

حنای موسا پیش حامد و حتا مسعود دیگر رنگی نداشت

_ حالا شما دونفر چرا لهجه تون عربی نیست بالاخره ما امروز برنده شدیم عراقیا

مسعود : نعم بابا نعم عمروز ما عز شما باختیم تا روز دیگه

حامد رو کرد به موسا و گفت : یاد بگیر

_ ولمون کن بابا

غروب بود و ما عراقیها و ایرانیها به خانه هایمان برگشتیم دم غروبی حس می کردم عجیب گرسنه ام ولی عجیب هم خوابم می آمد

 

 

 

جنگ را کشانده بودیم به کوچه صدای بنگ و بنگ و کیو کیوی ما کوچه را برداشته بود موسا با آن اسلحه خنده دارش هیجانی از خودش نشان می داد که نگو و نپرس توی این هیرو ویر پسر کوچیکه آقا رحمان هم پرید توی بازی ما و گفت" من هم بازی" و زود پشت دیواری قایم شد موسا داد زد علی تو تیم ماست من هم که علی را داخل آدم حساب نمی کردم قبول کردم پیش خودم مجسم می کردم علی با آن سن کم و جثه نحیف چطور می تواند جلوی ما در آید و همین هم شد دو سه دقیقه نگذشته بود که حامد علی را کشت و او سوخت و از بازی کنار رفت عمه که داشت از کوچه می گذشت باز هم به ما تشر زد و گفت برین خونه هاتونو سر و صدا نکنین ولی کی گوشش بدهکار بود عمه خودش نمی دانست سوراخ سوراخ شده و جای سالمی توی بدنش نمانده اما همچنان سرحال و قبراق داشت می رفت خانه ی ما

_ به بابات میگم

به حرف عمه گوش نکردم و موسا را گرفتم زیر رگبار حالش را گرفته بودم داغان شده بود هیچ وقت نمی توانست جلوی من در بیاید صدای گریه ی علی بازی را به کاممان زهر کرد چنان ونگی می زد که انگار گلوله ی توپ خورده حامد بیچاره فقط سه تا تیر بهش زده بود اینقدر زار زد تا بازی را تعطیل کردیم و رفتیم خانه هایمان ظهر بود و من داشتم از تشنگی می مردم گلوم شده بود یک تیکه چوب خشک

 

 

 

_ ببین کیه داره درو از جا می کنه در که نمی زنه داری خرابش می کنه رو سرمون

دویدم به طرف در آقا رحمان بود که دست علی را گرفته بود همین که در را باز کردم یالله نگفته داخل شد و شروع که به داد و بیداد کردن می گفت : پسرت پسرمو زده بچه م زبونش بند اومده میگه منو کشتن بلایی سر بچه آوردن که داره هذیون میگه

_ چی شده آقا رحمان بفرما تو ناهار آماده س

_ مرد حسابی چرا این بچه تو ادب نمی کنی ببین بچه مو آش لاش کردن صورتشو ببین

_ چی شده عمو کی تورو زده ؟

علی دهنش را کج کرد و با بغض مرا نشان داد

_ صورت بچه رو ببین

بابام به صورت علی نگاه می کرد اما هر کاری می کرد جای زخمی چیزی ببیند موفق نمی شد

_ ماشالله بچه که چیزیش نیست

بعد به من نگاه کرد

_ بابا به قرآن ما کاریش نداشتیم گفت منو بازی بدین بعد کشته شد همین

بابام لبخندی زد و روبه علی کرد و گفت : تو تفنگ جنگ کشته شدی

علی سرش را به علامت تایید تکان داد همه خندیدیم حتا آقا رحمان

 

 

 

این موسا هم کارهایی می کند که نگو و نپرس دیشب فیلم پرواز درشب بود می دانستم فردا موسا با دیدن این فیلم یک بازی ای در می آورد و همانطور هم شد از خانه ی نیمه ساز آمد بیرون می دانست اینجوری خودش را به کشتن می دهد اما بی پروا آمد بیرون و گفت

منم نریمان مهدی نریمان فرمانده گردان کمیل گردان کمیل به پیش

ما هم نامردی نکردیم و اورا به گلوله بستیم و او هم در حالیکه با شلیک های ما تکان می خورد شروع کرد به آب کردن قمقمه های نامرئییش از تانک نامرئی داخل کوچه اینقدر خندیدیم که اشک از چشمهایمان سرازیر شده بود این موسا گاهی وقتام خیلی شیرین می شود خداییش 

 

 

 

 

دوست داشتم یک اسلحه واقعی داشتم راست راستکی این موسا را می کشتم دیگر دارد کفر مرا در می آورد ببین چه پررو جلو من ایستاده و انگار نه انگار ؟

موسا خفه ت می کنم رو اعصاب من راه نرو

_ برو بابا یک کلت خریدی فکر می کنی دیگه همیشه باید برنده باشی

کلتم خداییش کلته فشنگ مشقی ندارم ولی صدای شلیکهاش اینجوری ست شترق شترق یک فیل را می تواند از پا در آورد این را داییم از مشهد آورده و حالا موسا با آن چوب کج و مزخرفش می خواهد با من در بیفتد

_ باید خواب همچین کلتی را ببینی

_ ...........................................

موسا حرفی زد که دیگر نمی دانستم دارم چکار می کنم با مشت زدم توی شکمش او هم نامردی نکرد و خواباند توی دماغم گلاویز شدیم و تو خاک و خل غلت واغلت می زدیم توی این گیرو دار فهمیدم هواپیماهی عراقی آمده اند صدای شلیک ضدهوایی بلند شد هواپیماها خیلی پایین پرواز می کردند ترس من و موسا را برداشته بود فریاد می زدیم و فرار می کردیم بعد صدای انفجار آمد همه چیز کج شد و گرد و غبار هزار و پانصد متر بلند شد و رفت تا اوج آسمان

 

 

 

محله ما پر از پلاکارد شده بود خیلیها در چشم به هم زدنی چند کلمه شده بودند و خانه کرده بودند بر سیاهی پلاکاردهایی که شهادتشان را تبریک و تسلیت می گفتند موسا به من گفت : حسین ما کی بزرگ میشیم ؟ بغض کرده بود و به اسم مسعود توی پلاکارد نگاه می کرد

 

 

 

 


+نوشته شده در 87/02/05ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
هر جا میرم
 

مث اینکه هیچ جا بهتر از اینجا نیست و مثل اینکه بازم تف به این زندگی سگی

 

هرجا میرم کویرمم با خودم می برم

با قطار شترا که مستفعلن مستفعلن مستفعلن پشت سر من میان

اون میگه کویرت صلیبت شده  ولی من تو عضلاتم خیالهایی دارم  و این آفتاب که رو من پهن شده نیرومندم می کنه

من خیلی دریاها دیدم خیلی کوهها دیدم خیلی ابرا دیدم  حالا بمونه که دریا قسمتی از کویرمو شست و با خودش برده  یه خورده ش هم تو کدوم قله موند و دیگه با من نیومد  اما ابرا تا اومدن ببارن و برن پاگیرم شدن

دست خودم نیستم گرمم زود می جوشم

عقرب دارم رطیل دارم مارهای سمی دارم و بوته های خار که هیچ ابری نمی تونه رامشون کنه  و البته غروبهای مربایی  و از همه بیشتر ( خدا ) دارم  تو نه یه دقیقه یا دو دقیقه یا سه دقیقه  یا ساعتها یا سالها  تو تا ابد دستاتو سایه بون چشمات کن از من سر در نمیاری  تو فقط می تونی قسمتی از منو بغل کنی و شنهامو دوستت دارم به حساب بیاری

اون میگه صلیبت شده  ولی من هنوز چهل ساله نیستم که بخوام  بگم یه زخمایی رو شونه هامه  من یه خدای هنوز جوونم  فقط یه مدتیه شعر نگفتم و کمی گلوم خشکه همین

+نوشته شده در 87/01/31ساعت11:22 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
سیاه گفت همیشه همیشه همیشه و من دربدر کوچه هام ای کبریت
 

تا میام بکشمش کشته میشم

بعد با اون گلوله ی تو قلبم بر میگردم خونه

مادرم میگه : خب؟

گلوله رو نشون میدم

- باز هم ؟

تصمیم میگیرم یعنی تصمیم جدی میگیرم که فردا همچین اتفاقی نیفته و فردا :خب؟گلوله رو نشون میدم

با خودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاق میافته که نیست الان هم طبق معمول کشته شده م داریم با هم بر میگردیم خونه کامیون ها هم به سرعت از کنارمون میگذرن.کامیونها وقتی با سرعت  میگذرن به آدما میگن با هم شوخی کنین دست بذارین رو سینه ی هم میفهمین که ؟ بخودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاقاتی میافته که نیست بعد گلوله ی تو قلبمو نگاه میکنم بعد دیگه هیچی نمیفهمم.

این بار که بر میگرده خونه بهت قول میدم مادرش ازش نمیپرسه :کشتی؟

+نوشته شده در 86/11/03ساعت6:50 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
بازهم در به دری و خیلی چیزهایی از این دست ولی معجزه بر می آید
 

مث اینکه قرار نیست این فیلتذینگ دست از سر ما برداره با دات آی آر نفسی می کشیدیم که اون هم پرید

قرار بود قسمت سوم فیلم داستانمو اینجا بزنم ولی اون هم به توصیه دوستان فعلا بی خیالش شدم تمومش می کنم  بعد پی دی افش می کنم برای هر کدوم از دوستانی که می خوانش میلش می کنم گمونم اینجوری بهتر باشه این بار می خوام یه داستان مینی مال بزنم

می زنم

( کبی )

 

 

 

نگهداری ازش سخت شده

_ آره نگهداری ازش سخت شده

_ باید یه فکری کرد

_ آره باید یه فکری کرد

_ بیا یه مدت بذاریمش پیش کبی

-         کبی ؟

-         آره

-         کبی کیه ؟

-         _ کبی   خواهر خیالیمونه

-         قبول میکنه

-         آره  قبول می کنه

-         خونه ش کجاست ؟

-         چامانس

-         چامانس؟

-         آره

-         از اینجا خیلی دوره

-         آره از اینجا خیلی دوره

-         پس باید بریم ترمینال

-         آره باید بریم ترمینال

-         من بیمارمان را کول کردم  توی راه بیمار قسمتی از پشت من بود  در ادامه همه پشت من شد من پشتم می خارید

 ترمینال چامانس نمی رفت ببخشید یعنی در ترمینال ماشینی نبود که چامانس برود

-         هی تاکسی در بست چامانس

-         چامانس ؟

 

_ خیلی دوره

همچین چیزی هست ؟

آره کبی اونجاست

شماها کله تون خرابه

_ ما کله مون خرابه

برگشتیم و به پرستاری بیمارمان ادامه دادیم تا وقتی کله مون خوب بشه 

 کبی از اینجا خیلی دوره خیلی

_

+نوشته شده در 86/10/21ساعت9:27 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
ممممممممم رها رها رها من

 

 

دیگه نمی خوام شعر بگم ؛ دارم سعی خودمو می کنم ؛ حس می کنم این همه سال که گذاشتم پای شعر اگر گذاشته بودم پای مثلا یاد گرفتن نجاری الان بهترین نجار دنیا شده بود م؛ حس می کنم به عبث گذشته ؛ تو مشتم جز باد چیزی نیست  ؛ یه روزی فکر می کردم : مگه میشه کسی شعر نگه و بتونه به زندگیش ادامه بده " " مگه زندگی بدون شعر هم ممکنه " ؟ حالا می بینم چرا نمیشه خوب هم میشه ؛ هنوز اما حس نوشتن در من هست هنوز دوست دارم بنویسم ؛ نمی دونم؛ ولی حس می کنم به یه فضای باز تر نیاز دارم به یه عرصه گسترده تر؛ یه افق دورتر با یه غروب مربایی  ؛ تا اطلاع ثانوی هر چی بنویسم شعر نخواهد بود ؛ دلمو زده ؛ حالم ازش به هم می خوره ؛ شعر یه روز زنم بود ؛ولی  خب زن خوبی نبود ؛ فعلا تر کش می کنم ؛ بهش میگم عزیزم بای ؛ از این به بعد اینجا مثلا داستان کوتاه می زنم ؛ یادداشتامو می زنم ؛ نمایشنامه ؛ رمان ؛ یا هر چی غیر از شعر ؛ گور بابای شعر

 

 

من یه خیالباف قهارم ؛ دوست داشتم اینجا که زندگی می کنم جای این همه بلوط و کوه و سنگ ؛ رودخانه و دریاچه و آبگیر داشتیم با ماهی هایی خدایا  چقدر زیبا ؛ تا من هم  وسائل ماهیگیریمو بر می داشتم ؛  خوش خوشک را می افتادم سمت رودخونه ِ یه چند دقیقه ای می رفتم تو بحر آبی آب  بعد قلابمو می نداختم تو رودخونه  بعد کلاهمو می کشیدم رو چشمام  اون وقت  ماهی های یکی یکی می اومدند اونقدر می اومدند تا کله م پره شا ماهی بشه  ؛ ماهی هایی به چه بزرگی جوری که چشم همه باز بمونه و قلاباشون همچنان ناتوان ولی الان که قلابمو میندازم فقط به سنگ می خورم می خورم به چروک های تن بلوط می خورم به دیواری که خیلی قلدر و قالتاق و مادر بخطاست و من کله م خالی می مونه از هر چی شا ماهیه تو بگو حتا یه ماهی کوچک تو من دمشم تکون نمی ده ولی با این همه من کله خرم و  یه خیالباف قهارِ کلاهی که ندارمو سر سختانه می کشم رو چشام  اونقدر منتظر می مونم تا کله م پر بشه

دارکم کم دیوونه میشم

+نوشته شده در 86/07/24ساعت4:5 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
از اینهمه که بوده ام شکلات ماه پنجره تلخ مرجان و ( ببین دستهام هنوزم تنهاست) از
 

مالیخولیا

 

کردی برقص

 

خانم ایلام

 

آسمان جل

 

مرجان

 

عاشقیت

 

سیب

 

همانا من

 

آه آقای صادق هدایت

 

من فقط یک آی دی هستم و مثلث

 

نیمی از صورتت را عاشقم

 

نگینه ها

 

نوستالژی و آه

 

نگاه

 

خرچنگ قورباغه

 

از بی دندانی .. ع . ش. ق .... تکه تکه

+نوشته شده در 86/06/21ساعت11:15 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |